می نویسم
می خوانم و فریاد می زنم
همیشه دوستت دارم
اما حیف که دوست داشتن همیشه کافی نیست ...
بی تو دیگه نمی تونم
ذره ذره تموم شدم
ای بی وفا ، ای مهربون
تو رفتی و تنها شدم
حالا می گم بیا ولی
انگار دیگه نمی تونی
یکی دیگست تو زندگیت
اینو از قلبت شنیدم
می دونی گریه می کنم شبا برای عشق تو
نمی رسم به تو ولی داد می زنم دیوووووونتم
این شعرو من نگفتم ولی خیلی دوسش دارم!!
مرگ اگر مرد است پیش من آید تا گیرمش در آغوش تنگ تنگ...
من شعر مي گويم
در شعرم مي گويم من در اين تنهايي به تو مي انديشم
تو يعني سكوت
تو يعني گذر از خوبي ها و رسيدن به يك خوبي برتر كه فقط خود داني
عاشق زل زدنم
به چناري تنها
به بهاري سبز رنگ
به نگاهي آشنا
به گلي سرخ كه يك عاشق تقديم به معشوق كند و تمام
شاديم از سادگي لبريز است
شادم از هر چه در اين تنهاييست
شادم از لغو يك تست كوچك شايد
شادم از ديدن جفتي با هم
شادم از ديدن دستي در هم
فكر كردن را دوست دارم
من گمان مي كردم گذر از عادت آسان تر از آب روانيست كه جاريست
من گمان مي كردم دوست آدم تا ابد با بشر مي ماند
من گمان مي كردم روزگارم عاليست
من نمي دانستم ناجوان مردانه ها مي مانند
محو و ماتم هاي من درياييست
محو و ماتم از تهي هايي نه چندان هم تهي
محو و ماتم در سرشت پاك ها در ره افسارها
در غرور آدمان بي غرور
عدل را جز واژان نكو مي دانم
عدل را مي بينم در ره پايان ها
در ره نابودي
در فنايي بي حد
در سكوتي پر صدا
من چراغي داشتم گذر عمر خاموشش كرد
من ندايي داشتم در هياهو گم شد
من سكوتي داشتم در صدا آزاد شد
هر چه بايد مي بود در عكس زمان ها چرخيد
هر چه بايد مي رفت در رقص زمان ها رقصيد
زندگي چون گلي واژگون است
زندگي اجباريست
زندگي خواست تو خواست من خواست ما نيست
زندگي ها ظاهريست از تمام آنچه در دل ها نهان است و كسي آگاه نيست
من نمي گويم كه زيستن خوب نيست
حرف من اين است كه بايد خوب زيست.
اهدای عضو اهدای زندگی
برای مشاهده لینکها باید عضو سایت باشید عضويت / ورود
اي كاش همه آدم ها حركت لب هاي مرا مي خواندند
اي كاش تنها يك شخص راز لب هاي مرا مي دانست
راز من راز سخن گفتن نيست
راز من راز جدايي راز گفتار حقايق نيست
راز من از عشق و عاشق ها و معشوق ها نيست
راز من راز زميني نيست
راز من رقص شقايق در آب باران نيست
راز من شايد باشد اشك كودك از غم
راز من شايد آه مادر باشد
راز من شايد كينه اي باشد سخت
هر كه هستي هر كه مي خواهي باش
كار من نيست فاش كردن راز دل مردم
دل من جا دارد
دل من درياييست به بزرگي همان دريا ها دل من پاك تر است از همه پاكي ها شايد آن روز كه مردم گفتند
كه تو هستي تنها
دل من لحظه اي سردش شد
راز من حرف دل است
حرفي از اوج سكوت و ماتم است
راز من خواهان فاش غصه هاست
دل من مي ترسد
دل من مي ترسد به پدر گويد تو
دل من محرم راز پدر نيست چرا ؟
از سكوتم از غرورم از همه حرف ها
دل من غمگين تر است
دل من مي پرسد كه چرا دل به دريا مي زني وقتي گناهت اندك است ؟
اي كاش عشق ما آدم ها
جاي خود را مي داد به بهاري كوتاه
تا ببيند كه چه اندك اما چه بهاريست اينجا
اي كاش دل ما آدم ها
جاي خود را مي داد به سواري تنها
تا ببيند كه چه سخت است تاختن در كويري تنها
اي كاش لحظه اي چشم هايم مي شد جاي آن نابينا
تا ببينم كه چه دنياييست دنياي آن آدم ها
اي كاش لحظه اي ثانيه اي دنيا آرام مي شد
يا كه حتي گوش هايم مدتي كر مي شد
تا بفهمم به كدامين آوا
به كدامين نداي ملكوتي
جان من مست يارم مي شد
قلب من پر تپش است
از صدايي در راه
از بهار فردا
از سواري در راه
از خم ابروي آن آدم ها
تق تق صداي آهنگ بشر زيبا بود
حالشان زيبا بود
عشق ها زيبا بود
چه شد آن زيبايي كه به خود مي باليد
رهگذر ديد در اين راه دراز
كه بشر مي تازد
كه بشر مي ريزد
كه بشر مي پاشد
تا غنيمت ببرد جا و جلال آدم ها
اهدای عضو اهدای زندگی
برای مشاهده لینکها باید عضو سایت باشید عضويت / ورود
آيا فرياد را بايد با لحن خشونت كوبيد
نيستند آدم ها كه بگويند شما
نيستند انسان ها كه دهند گوش به حرف هاي شما
روزگار ظلم است
ابديت در راه است
همه گفتند منم مي گويم
عصر زور است
در پشت همه خنجري پنهان است
رو صلح است و نهان در پي تاريكي هاست
من ندانم دوست كيست بهتر آن است بگويم دوست نيست
حرف ها را بايد زد چون كه زور و مرگ و قدرت افسر تمام حرف هاست حقي نيست عدلي نيست شرمي نيست زير پايم خاليست در لب انداز بلندي دستي نيست كه بگيرد دستم همه در فكر خودند همه از غرق خشونت لبريز
اي كاش همه مي دادند دست اي كاش همه مي بودند دوست اي كاش همه مي دانستند ناظري هست كه نور است و وسيع خالقي است كه كريم است و عظيم او كه مي داند كارت در چيست او كه مي خواند در فكر تو چيست
آيي آدم ها آيي آدم ها نكنيد گوش به حرف اهريمن ها آيي آدم ها نكنيد زور در اين دو روز دنيا كه خدا كند تاسف از خلق بشر به روي دنيا نكنيد.... نكنيد....
اهدای عضو اهدای زندگی
برای مشاهده لینکها باید عضو سایت باشید عضويت / ورود
انسانيت را بايد در دور دست جست
حقوق را بايد با طي كردن فرسنگ ها يافت
چرا بايد اينقدر كم باشد اينقدر محدود؟
چرا حسي را كه مي توان انسانيت ساخت حقوق ساخت نيست؟
چرا دل ها از سنگ هم سنگ تر است؟
چرا حس را خشم فرا گرفته؟
چرا و چرا ها زياد است اما بي پاسخ
بشريت امروز واژه وجدان را نداند چيست
بشريت امروز صلح را آرامش را نداند چيست
زنجير مرگ در پهنايي وسيع گسترده است
در عصر ما قتل آدم كشي آبي است روان
سدي بايد ساخت تا بگيرد آب ها را تا ببندد قتل ها را انسانيت را بايد آموخت حقوق را بايد ياد داد وجدان را بايد در دل نهاد
ولي افسوس صلح جويان كم هستند حق جويان تنهاند
آينده سهمگين است آينه از ترسيم فردا مي ترسد باد ندايي از افق نمي دهد خورشيد از روز قبل سوزناك تر است پس عجب آينده اي در راه است
تا نباشد حقوق تا نباشد انسانيت تا نباشد وجدان
بشريت مرده است
اهدای عضو اهدای زندگی
برای مشاهده لینکها باید عضو سایت باشید عضويت / ورود
به طلوع مي نگرم
در غروبش گريان
به ستاره لبخند
در سحر گاه لرزان
من به آرامي از اين فاصله ها مي گذرم
تا شوم غرق سكوت
تا شوم تشنه يك جرعه آب
تا شوم منجي يك برده زور
دست من كوتاه است
تو مرا ياري ده
تو شكوفايم كن
تو نداي من باش
نفست قدمت
تپش قلب مرا تو بساز
باز من ماندم و تو تو همان سايه دستي كه قلم داشت به دست من همان راز نويس تنها باز من ماندم و تو تو اگر روزي بودي شما من من ما نشد من به من بودن عادت كردم چون به من آموختي من باشم ساده باشم ساده بر بالين اين جام قدم بردارم رهگذر باشم و حسرت نخورم
ساده باشم.
.
اهدای عضو اهدای زندگی
برای مشاهده لینکها باید عضو سایت باشید عضويت / ورود